تبليغاتX
مرجع وبلاگهاي كمپاني وست ويژن اينترنشنال
88/07/20 ساعت 21:35
آن كه شنيد و آن كه نشنيد

مردي متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوايي اش کم شده است...
به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولي نمي دانست اين موضوع را چگونه با او درميان بگذارد. به اين خاطر نزد دکتر خانوادگي شان رفت و مشکل را با او درميان گذاشت.
دکتر گفت: براي اينکه بتواني دقيقتر به من بگويي که ميزان ناشنوايي همسرت چقدر است، آزمايش ساده اي وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو...
«ابتدا در فاصله 4 متري او بايست و با صداي معمولي ، مطلبي را به او بگو. اگر نشنيد، همين کار را در فاصله 3 متري تکرار کن. بعد در 2 متري و به همين ترتيب تا بالاخره جواب بدهد
آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و خود او در اتاق پذيرايي نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم.
سپس با صداي معمولي از همسرش پرسيد:
«عزيزم ، شام چي داريم؟» جوابي نشنيد بعد بلند شد و يک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسيد و باز هم جوابي نشنيد. بازهم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسيد. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابي نشنيد. اين بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت: «عزيزم شام چي داريم؟» و همسرش گفت:
«مگه کري؟!» براي چهارمين بار ميگم: «خوراک مرغ»!
 
حقيقت به همين سادگي و صراحت است.مشکل، ممکن است آن طور که ما هميشه فکر ميکنيم در ديگران نباشد؛ شايد در خودمان باشد...
نوشته شده توسط ARTIN | لينک ثابت | موضوع: حکایت 
88/05/28 ساعت 12:50

روزی که امیرکبیر گریست

در سال 1264 هجری قمری، یعنی درست در حدود 166 سال پیش نخستین برنامه‌ی دولت ایران برای واكسیناسیون به فرمان امیركبیر آغاز شد. در آن برنامه، كودكان و نوجوانانی ایرانی را آبلهكوبی میكردند. اما چند روز پس از آغاز آبلهكوبی به امیر كبیر خبر دادند كه مردم از روی ناآگاهی نمیخواهند واكسن بزنند! بهویژه كه چند تن از فالگیرها و دعانویسها در شهر شایعه كرده بودند كه واكسن زدن باعث راهیافتن جن به خون انسان میشود هنگامی كه خبر رسید پنج نفر به علت ابتلا به بیماری آبله جان باختهاند، امیر بیدرنگ فرمان داد هر كسی كه حاضر نشود آبله بكوبد باید پنج تومان به صندوق دولت جریمه بپردازد. او تصور می كرد كه با این فرمان همه مردم آبله میكوبند.

اما نفوذ سخن دعانویسها و نادانی مردم بیش از آن بود كه فرمان امیر را بپذیرند. شماری كه پول كافی داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبلهكوبی سرباز زدند. شماری دیگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان میشدند یا از شهر بیرون میرفتند روز بیست و هشتم ماه ربیع الاول به امیر اطلاع دادند كه در همه‌ی شهر تهران و روستاهای پیرامون آن فقط سیصد و سی نفر آبله كوبیدهاند.

در همان روز، پاره دوزی را كه فرزندش از بیماری آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امیر به جسد كودك نگریست و آنگاه گفت: ما كه برای نجات بچههایتان آبلهكوب فرستادیم. پیرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امیر، به من گفته بودند كه اگر بچه را آبله بكوبیم جن زده میشود. امیر فریاد كشید: وای از جهل و نادانی، حال، گذشته از اینكه فرزندت را از دست دادهای باید پنج تومان هم جریمه بدهی. پیرمرد با التماس گفت: باور كنید كه هیچ ندارم. امیركبیر دست در جیب خود كرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حكم برنمیگردد، این پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز چند دقیقه دیگر، بقالی را آوردند كه فرزند او نیز از آبله مرده بود.

این بار امیركبیر دیگر نتوانست تحمل كند. روی صندلی نشست و با حالی زار شروع به گریستن كرد. در آن هنگام میرزا آقاخان وارد شد. او در كمتر زمانی امیركبیر را در حال گریستن دیده بود. علت را پرسید و ملازمان امیر گفتند كه دو كودك شیرخوار پاره دوز و بقالی از بیماری آبله مردهاند. میرزا آقاخان با شگفتی گفت: عجب، من تصور میكردم كه میرزا احمدخان، پسر امیر، مرده است كه او این چنین هایهای میگرید. سپس، به امیر نزدیك شد و گفت: گریستن، آن هم به این گونه، برای دو بچه‌ی شیرخوار بقال و چقال در شأن شما نیست. امیر سر برداشت و با خشم به او نگریست، آنچنان كه میرزا آقاخان از ترس بر خود لرزید. امیر اشكهایش را پاك كرد و گفت: خاموش باش. تا زمانی كه ما سرپرستی این ملت را بر عهده داریم، مسئول مرگشان ما هستیم.

میرزا آقاخان آهسته گفت: ولی اینان خود در اثر جهل آبله نكوبیدهاند. امیر با صدای رسا گفت: و مسئول جهلشان نیز ما هستیم. اگر ما در هر روستا و كوچه و خیابانی مدرسه بسازیم و كتابخانه ایجاد كنیم، دعانویسها بساطشان را جمع میكنند. تمام ایرانیها اولاد حقیقی من هستند و من از این میگریم كه چرا این مردم باید این قدر جاهل باشند كه در اثر نكوبیدن آبله بمیرند ...

نوشته شده توسط ARTIN | لينک ثابت | موضوع: آموزشی 
88/04/22 ساعت 19:39

ايمان واقعي

روزی بازرگان موفقی از مسافرت بازگشت و متوجه شد خانه و مغازه اش در غیاب او آتش گرفته و کالا های گرانبهایش همه سوخته و خاکستر شده اند و خسارت هنگفتی به او وارد امده است .

فکر می کنید آن مرد چه کرد؟!

خدا را مقصر شمرد و ملامت کرد؟ و یا اشک ریخت ؟ نه

او با لبخندی بر لبان و نوری بر دیدگان سر به سوی آسمان بلند کرد و گفت : "خدایا ! می خواهی که اکنون چه کنم؟

مرد تاجر پس از نابودی کسب پر رونق خود ، تابلویی بر ویرانه های خانه و مغازه اش آویخت که روی آن نوشته بود :

مغازه ام سوخت ! اما ایمانم نسوخته است ! فردا شروع به کار خواهم کرد!

نوشته شده توسط ARTIN | لينک ثابت | موضوع: آموزشی 
88/03/17 ساعت 10:37

لبخند خدا

لوئیز زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس، و نگاهی مغموم وارد خواروبار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد. به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند.
جان لانک هاوس، با بی اعتنایی، محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند.
زن نیازمند، در حالی که اصرار میکرد گفت آقا شما را به خدا به محض این که بتوانم پول تان را می آورم.
جان گفت نسیه نمی دهد.

مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را میشنید به مغازه دار گفت:ببین خانم چه می خواهد، خرید این خانم با من.
خواربار فروش با اکراه گفت: لازم نیست، خودم میدهم. لیست خریدت کو؟
لوئیز گفت: اینجاست.
" لیست را بگذار روی ترازو. به اندازه وزنش، هر چه خواستی ببر." لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد، از کیفش تکه کاغذی در ‏آورد، و چیزی رویش نوشت و ‏‏آن را روی کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ی ترازو پایین رفت .خواروبار فروش باورش نشد. مشتری از سر رضایت خندید.
مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ی ترازو کرد. کفه ی ترازو برابر نشد، آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند.
در این وقت خواروبار فروش با تعجب و دل خوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته شده است کاغذ، لیست خرید نبود، دعای زن بود که نوشته بود:" ای خدای عزیزم، تو از نیاز من با خبری، خودت آن را بر آورده کن "
مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئیز داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد.لوئیز خداحافظی کرد و رفت.

فقط اوست که میداند وزن دعای پاک و خالص چه قدر است

نوشته شده توسط ARTIN | لينک ثابت | موضوع: حکایت 
87/12/15 ساعت 2:34

فشار سنج و ارتفاع يک ساختمان

دانشجويي سر امتحان فيزيک به سوال زير برخورد کرد:

"چگونه مي توان با استفاده از يک فشارسنج ارتفاع يک ساختمان را حساب کرد"؟

او جواب زير را براي اين سوال نوشت:

به ادامه مطلب بروید


ادامه مطلب
نوشته شده توسط ARTIN | لينک ثابت | موضوع: حکایت 
86/09/30 ساعت 16:31

داستان پيانو

داستان پیانو توصيفي است كه مي تواند به شما در آموزش و پشتيباني سازمانتان كمك كند . تصوركنيد 500  نفر تماشاچي در برابر يك پيانو نشسته اند . ناگهان فردي وارد صحنه مي شود كه تا به حال يك بار هم دركلاس آموزشي موسيقي شركت نكرده است. بعد ازكف زدن حضار او شروع به نواختن صداي ناهنجاري مي كند كه واقعا" گوش خراش است. اول حضار با حيرت به اطراف و به هم نگاه مي كنند. بعد از 10 دقيقه شروع ميكنند به مسخره كردن او . اين سر و صداها باعث مي شود كه نوازنده از جاي خود بلند شده به نرمي تعظيم كند و از صحنه خارج شود.

سپس نوازنده اي كه 30 سال سابقه دارد از سمت ديگر صحنه وارد مي شود . او با مهارت قطعه اي از شجريان (موتسارت) را مي نوازد . وقتي کارش تمام مي شود جمعيت به پايش بلند مي شوند و در حالي كه او 2 و 3 بار خم مي شود تشويقش مي كنند و او هم از صحنه خارج مي شود.

در پشت صحنه نوازنده ماهر مي بيند كه نوازنده اول مشغول براندازي خودش در آينه است و با اعتماد به نفس در حال سفت كردن كرواتش است . با اين كه از پيش كشيدن موضوع كمي خجالت مي كشد اما بلاخره در حالي كه در آينه به او نگاه مي كند از او مي پرسد:فضولي مرا ببخشيد اما من متوجه شدم كه شما از رفتار مردم ناراحت نشديد . مي خواستم از شما بپرسم مسخره شدن از طرف حضار چگونه است؟ منظورم اين است كه تحقير كننده نيست؟ آن مرد نگاهش به سمت نوازنده ماهر بر مي گرداند و با جديت جواب مي دهد:

اوه! خير . من آن را به خودم نگرفتم . مشكل از پيانو بود !

شايد يكي از جالب ترين ويژگي هاي سرشت بشري عدم تمايل او در به گردن گرفتن تقصيرها مي باشد كه در هر كدام از ما درجاتش متفاوت است . حقيقت اين است با اينكه خودشان مانند نوازنده اول بی استعداد هستند و زیبایی های این کار را درک نمیکنند تقصير را به گردن صنعت ما مي اندازند و میگویند من تلاش کردم ولی مدیر عامل فلان بود یا من هرکاری از دستم بر میامد انجام دادم ولی شرکت مشکل داشت وهزاران اگر و امای دیگر که حتی ارزش بیان کردن هم ندارد همان طور كه در داستان پيانو موسيقيدان بيچاره نمي تواند پيانو را به خاطر بي استعدادي خودش متهم كند . پس از شما تقاضا میکنم بیخودی تقصیرات را به گردن اینو ان نیاندازید اخه دیگه خودتونو که نمیتونید گول بزنید !!!

بهتر است اين داستان را به خاطر بسپاريد تا آن را براي دوستانتان بازگو كنيد

نوشته شده توسط ARTIN | لينک ثابت | موضوع: حکایت 
86/09/18 ساعت 19:23
تراژدی؟ (خاطره ای پررنگ از فاصله ای نزدیک)

 

انسان بعضی وقتها از دیدن بعضی چیزها متعجب می شود، بعضی وقتها خوشحال، بعضی وقتها ناراحت و بعضی وقتهای دیگر واقعا نمی داند باید چه حالتی به خود بگیرد؟!چند ساعتی است که یک خبر داغ رو خوندم. بله... عاقبت خیاط ما هم در کوزه افتاد!

 

شبه لیدری که تا امروز بچه های گروهش ازش کاست پر می کردند و صداش رو ضبط می کردند تا از راهنمائی هاش برای پیشرفت استفاده کنند خودش تو زرد از آب در اومد.این متن گوشه ای از عملکرد شبه لیدری است که توسط اینجانب و چند نفر از زیر مجموعه های وی برای شفاف سازی ذهن برخی دوستان تهیه شده. امید است بعد از خواندن متن زیر در مسیر کاری خود آگاه تر عمل کنیم:

 

این مقاله از همکار خوبم مدیر وبلاگ قدرت نگرش گویای عملکرد شبه لیدریست  که ادعای درست کاری داشته و تمام تقصیرات را به گردن دیگران می اندازد


ادامه مطلب
نوشته شده توسط ARTIN | لينک ثابت | موضوع: حکایت 
86/08/21 ساعت 1:43

داستان کیک

در حالی که مادر وسایل ومواد لازم برای درست کردن کیک را آماده میکرد دخترش در گوشه ای از آشپزخانه نشسته بود . مادرش از او پرسید :دختر عزیزم کیک دوست داری ؟ دختر جواب داد البته مادر . می دانی که عاشق کیکم .مادرش گفت:بسیار خوب . پس کمی از این روغن مایع بنوش .دختر در حالی که شوکه شده بود گفت :چی؟به هیچ وجه !!! مادر دوباره پرسید :"نظرت در مورد خوردن یک فنجان تخم مرغ خام چیه؟ " دختر در پاسخ گفت :"مادرداری شوخی می کنی ."

بار دیگر مادر پرسید "نظرت در مورد خوردن مقداری آرد چیه؟" دخترگفت :"نه مادر مریض میشوم."مادر پاسخ داد :"همه این مواد خام وبد مزه هستند.اما اگر همه را با هم مخلوط کنیم آنها تبدیل به کیک خوشمزه می شوند."

خداوند نیز همین گونه رفتار می کند .وقتی از خود می پرسیم :چرا خداوند سبب می شود این همه سختی را متحمل شویم؟ باید گفت: ما تشخیص نمی دهیم چگونه و کجا این سختیها ممکن است برایمان پیش آید .فقط خداوند است که می داند چه وقت  آن وقایع برایمان رخ می دهد و نمی گذارد آسیب ببینیم .لازم نیست که وقایع تلخ (خوردن مواد خام) را بپذیریم.فقط به او اعتماد کنیم و ... و ببینیم چه اتفاق خارق العاده ای مثل آن کیک خوشمزه رخ میدهد.

 

" در این تجارت به بالاسری های خود اعتماد کنید "

نوشته شده توسط ARTIN | لينک ثابت | موضوع: حکایت 
86/07/03 ساعت 1:15

                                               مشکلات و سختی ها

مرد جواني خود را به دکتر «وينسنت پيل» رساند و گفت: دکتر پيل : « کمکم کنيد من از پس مشکلات زندگي بر نمي آيم. »دکتر پيل گفت : « من الان بايد پشت تريبون بروم اما اگر منتظر بمانيد پس از پايان سخنراني جايي را بهشما نشان خواهم داد که در آنجا هيچکس هيچ مشکلي ندارد. » مرد جوان گفت :« اگر اين کار را بکند به هر قيمتي که شده خود را به آنجا خواهم رساند. »

سخنراني به پايان رسيد.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط ARTIN | لينک ثابت | موضوع: حکایت 
86/06/24 ساعت 1:29
                                       وقتی سکوت نشانه ی قدرت است

در تاریخ مشرق زمین شیوانا را استاد عشق و معرفت و دانایی می دانند، اما در عین حال کشاورز ماهری هم بود و باغ سیب بزرگی را اداره می کرد. درآمد حاصل از این باغ صرف مخارج مدرسه و هزینه زندگی شاگردان و مردم فقیر و درمانده می شد. درختان سیب باغ شیوانا هر سال.....


ادامه مطلب
نوشته شده توسط ARTIN | لينک ثابت | موضوع: حکایت 
86/06/20 ساعت 22:25

                                                  درخت مشکلات

نجار، یک روز کاری دیگر را هم به پایان برد . آخر هفته بود و تصمیم گرفت دوستی را برای صرف نوشیدنی به خانه اش دعوت کند.موقعی که نجار و دوستش به خانه رسیدند.قبل از ورود ، نجار چند دقیقه در سکوت جلو درختی در باغچه ایستاد . بعد با دو دستش ، شاخه های درخت را گرفت .چهره اش بی درنگ تغییر کرد.خندان وارد خانه شد، همسر و فرزندانش به استقبالش آمدند ، برای فرزندانش قصه گفت ، و بعد با دوستش به ایوان رفتند تا نوشیدنی بنوشند .از آنجا می توانستند درخت را ببینند . دوستش دیگر نتوانست جلو کنجکاوی اش را بگیرد، و دلیل رفتار نجار را پرسید.نجار گفت :

آه این درخت مشکلات من است . موقع کار ، مشکلات فراوانی پیش می آید ، اما این مشکلات مال من است و ربطی به همسر و فرزندانم ندارد. وقتی به خانه می رسم ، مشکلاتم را به شاخه های آن درخت می آویزم . روز بعد ، وقتی می خواهم سر کار بروم ، دوباره آنها را از روی شاخه بر می دارم .جالب این است که وقتی صبح به سراغ درخت می روم تا مشکلاتم را بردارم ، خیلی از مشکلات ، دیگر آنجا نیستند ، و بقیه هم خیلی سبکتر شده اند .

نوشته شده توسط ARTIN | لينک ثابت | موضوع: حکایت 
86/06/20 ساعت 1:38
                                          راز خوشبختی

تاجری پسرش را برای اموختن " راز خوشبختی " به نزد خردمندترین انسانها فرستاد.پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه می رفت تا اینکه بالاخره به قصری زیبا برفراز کوهی رسید .مرد خردمندی که او در جستجویش بود انجا زندگی می کرد.
بجای اینکه با یک مرد مقدس روبرو شود وارد تالاری شد که جنب و جوش بسیاری در ان به چشم می خورد .فروشندگان وارد و خارج می شدند .مردم در گوشه ای گفتگو می کردند .ارکستر کوچکی موسیقی لطیفی می نواخت و روی یک میز انواع و اقسام خوراکیهای لذیذ ان منطقه چیده شده بود .


ادامه مطلب
نوشته شده توسط ARTIN | لينک ثابت | موضوع: حکایت 
86/06/11 ساعت 1:30
                                          دو درس از درسهای زندگی:

درس اول:

يه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدير شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند... يهو يه چراغ جادو روی زمين پيدا می کنن و روی اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه...

جن ميگه: من برای هر کدوم از شما يک آرزو برآورده می کنم... منشی می پره جلو و ميگه: «اول من ، اول من!... من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادبانی شيک باشم و هيچ نگرانی و غمی از دنيا نداشته باشم»... پوووف! منشی ناپديد ميشه...

بعد مسوول فروش می پره جلو و ميگه: «حالا من ، حالا من!... من می خوام توی هاوايی کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصی و يه منبع بی انتهای آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»... پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه...

بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه... مدير ميگه: «من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن»!

               نتيجهء اخلاقی اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه!

درس دوم:

يه کلاغ روی يه درخت نشسته بود و تمام روز بيکار بود و هيچ کاری نمی کرد... يه خرگوش از کلاغ پرسيد: منم می تونم مثل تو تمام روز بيکار بشينم و هيچ کاری نکنم؟ کلاغ جواب داد: البته که می تونی!... خرگوش روی زمين کنار درخت نشست و مشغول استراحت شد... يهو روباه پريد خرگوش رو گرفت و خورد!

نتيجهء اخلاقی: برای اينکه بيکار بشينی و هيچ کاری نکنی ، بايد اون بالا بالاها نشسته باشی!

نوشته شده توسط ARTIN | لينک ثابت | موضوع: حکایت 
86/06/07 ساعت 22:45
                                           بزرگواری
 
دو دوست با پاي پياده از جاده اي در بيابان عبور مي كردند.
بين راه بر سر موضوعي اختلاف پيدا كردند و به مشاجره پرداختند.
يكي از آنها از سر خشم، بر چهره ديگري سيلي زد.
دوستي كه سيلي خورده بود، سخت آزرده شد ولي بدون آن كه چيزي بگويد...

ادامه مطلب
نوشته شده توسط ARTIN | لينک ثابت | موضوع: حکایت 
86/05/30 ساعت 13:6

                                                    گردو فروش
شخصي نزد گردوفروشي رفت و گفت مي شه همه گردوهات رو مجاني به من بدي؟
گردوفروش با تعجب به او نگاه کرد و جوابي نداد.
دوباره پرسيد:می شه يک کيلوشو مجاني بدي؟ و باز با سکوت مواجه شد. پس خواهش کرد که حداقل يه دونه گردو...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط ARTIN | لينک ثابت | موضوع: حکایت 
86/04/26 ساعت 14:15

وصیتنامه داریوش هخامنشی به یزدان

اینک که من از دنیا می روم 25 کشورجزء امپراتوری ایران است . در تمام این کشورها پول ایران رواج دارد و ایرانیان در آن کشورها دارای احترام هستند و مردم آن کشور ها نیز در ایران محترم شمرده میشوند. جانشین من خشایارباید همانند من در حفظ این کشورها بکوشد ؛ راه نگهداری این سرزمینها این است که در امور داخلی آنها مداخله نکند و مذهب و شعائر آنها را محترم بشمارد . اکنون که من از این جهان میروم تو 12 کروردر یک زر در خزانه سلطنتی داری و این زر یکی از ارکان قدرت تو است زیرا قدرت پادشاه فقط به شمشیر نیست بلکه به ثروت نیز هست . البته به خاطر داشته باش که تو باید به این ذ خیره بیفزایی نه اینکه از ان بکاهی . من نمی گویم که در مواقع ضروری از آن برداشت نکن زیرا قاعده زر در خزانه آن است که هنگام ضرورت از آن برداشت شود امادر اولین فرصت آنچه برداشتی به خزانه برگردان.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط ARTIN | لينک ثابت | موضوع: حکایت 
86/04/07 ساعت 2:24

داستان خیلی زیبا از افسانه های کهن هندوستان در کتاب ( کلیدهای طلائی موفقیت):

می گویند که در روزگاران دور، آدمیان همه، خلق و خو و سرشتی خدای گونه داشتند ولی از امکانات و توانائیهای خود خوب استفاده نکردند و کار به جائی رسید که...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط ARTIN | لينک ثابت | موضوع: حکایت