در
مغازه ام سوخت ! اما ایمانم نسوخته است ! فردا شروع به کار خواهم کرد!
لبخند خدا
لوئیز زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس، و نگاهی مغموم وارد خواروبار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد. به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند.
جان لانک هاوس، با بی اعتنایی، محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند.
زن نیازمند، در حالی که اصرار میکرد گفت آقا شما را به خدا به محض این که بتوانم پول تان را می آورم.
جان گفت نسیه نمی دهد.
مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را میشنید به مغازه دار گفت:ببین خانم چه می خواهد، خرید این خانم با من.
خواربار فروش با اکراه گفت: لازم نیست، خودم میدهم. لیست خریدت کو؟
لوئیز گفت: اینجاست.
" لیست را بگذار روی ترازو. به اندازه وزنش، هر چه خواستی ببر." لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد، از کیفش تکه کاغذی در آورد، و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ی ترازو پایین رفت .خواروبار فروش باورش نشد. مشتری از سر رضایت خندید.
مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ی ترازو کرد. کفه ی ترازو برابر نشد، آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند.
در این وقت خواروبار فروش با تعجب و دل خوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته شده است کاغذ، لیست خرید نبود، دعای زن بود که نوشته بود:" ای خدای عزیزم، تو از نیاز من با خبری، خودت آن را بر آورده کن "
مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئیز داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد.لوئیز خداحافظی کرد و رفت.
فقط اوست که میداند وزن دعای پاک و خالص چه قدر است
فشار سنج و ارتفاع يک ساختمان
دانشجويي سر امتحان فيزيک به سوال زير برخورد کرد:
"چگونه مي توان با استفاده از يک فشارسنج ارتفاع يک ساختمان را حساب کرد"؟
او جواب زير را براي اين سوال نوشت:
به ادامه مطلب بروید
ادامه مطلب
داستان پيانو
داستان پیانو توصيفي است كه مي تواند به شما در آموزش و پشتيباني سازمانتان كمك كند . تصوركنيد 500 نفر تماشاچي در برابر يك پيانو نشسته اند . ناگهان فردي وارد صحنه مي شود كه تا به حال يك بار هم دركلاس آموزشي موسيقي شركت نكرده است. بعد ازكف زدن حضار او شروع به نواختن صداي ناهنجاري مي كند كه واقعا" گوش خراش است. اول حضار با حيرت به اطراف و به هم نگاه مي كنند. بعد از 10 دقيقه شروع ميكنند به مسخره كردن او . اين سر و صداها باعث مي شود كه نوازنده از جاي خود بلند شده به نرمي تعظيم كند و از صحنه خارج شود.
سپس نوازنده اي كه 30 سال سابقه دارد از سمت ديگر صحنه وارد مي شود . او با مهارت قطعه اي از شجريان (موتسارت) را مي نوازد . وقتي کارش تمام مي شود جمعيت به پايش بلند مي شوند و در حالي كه او 2 و 3 بار خم مي شود تشويقش مي كنند و او هم از صحنه خارج مي شود.
در پشت صحنه نوازنده ماهر مي بيند كه نوازنده اول مشغول براندازي خودش در آينه است و با اعتماد به نفس در حال سفت كردن كرواتش است . با اين كه از پيش كشيدن موضوع كمي خجالت مي كشد اما بلاخره در حالي كه در آينه به او نگاه مي كند از او مي پرسد:فضولي مرا ببخشيد اما من متوجه شدم كه شما از رفتار مردم ناراحت نشديد . مي خواستم از شما بپرسم مسخره شدن از طرف حضار چگونه است؟ منظورم اين است كه تحقير كننده نيست؟ آن مرد نگاهش به سمت نوازنده ماهر بر مي گرداند و با جديت جواب مي دهد:
اوه! خير . من آن را به خودم نگرفتم . مشكل از پيانو بود !
شايد يكي از جالب ترين ويژگي هاي سرشت بشري عدم تمايل او در به گردن گرفتن تقصيرها مي باشد كه در هر كدام از ما درجاتش متفاوت است . حقيقت اين است با اينكه خودشان مانند نوازنده اول بی استعداد هستند و زیبایی های این کار را درک نمیکنند تقصير را به گردن صنعت ما مي اندازند و میگویند من تلاش کردم ولی مدیر عامل فلان بود یا من هرکاری از دستم بر میامد انجام دادم ولی شرکت مشکل داشت وهزاران اگر و امای دیگر که حتی ارزش بیان کردن هم ندارد همان طور كه در داستان پيانو موسيقيدان بيچاره نمي تواند پيانو را به خاطر بي استعدادي خودش متهم كند . پس از شما تقاضا میکنم بیخودی تقصیرات را به گردن اینو ان نیاندازید اخه دیگه خودتونو که نمیتونید گول بزنید !!!
بهتر است اين داستان را به خاطر بسپاريد تا آن را براي دوستانتان بازگو كنيد
انسان بعضی وقتها از دیدن بعضی چیزها متعجب می شود، بعضی وقتها خوشحال، بعضی وقتها ناراحت و بعضی وقتهای دیگر واقعا نمی داند باید چه حالتی به خود بگیرد؟!چند ساعتی است که یک خبر داغ رو خوندم. بله... عاقبت خیاط ما هم در کوزه افتاد!
شبه لیدری که تا امروز بچه های گروهش ازش کاست پر می کردند و صداش رو ضبط می کردند تا از راهنمائی هاش برای پیشرفت استفاده کنند خودش تو زرد از آب در اومد.این متن گوشه ای از عملکرد شبه لیدری است که توسط اینجانب و چند نفر از زیر مجموعه های وی برای شفاف سازی ذهن برخی دوستان تهیه شده. امید است بعد از خواندن متن زیر در مسیر کاری خود آگاه تر عمل کنیم:
این مقاله از همکار خوبم مدیر وبلاگ قدرت نگرش گویای عملکرد شبه لیدریست که ادعای درست کاری داشته و تمام تقصیرات را به گردن دیگران می اندازد
ادامه مطلب
داستان کیک
در حالی که مادر وسایل ومواد لازم برای درست کردن کیک را آماده میکرد دخترش در گوشه ای از آشپزخانه نشسته بود . مادرش از او پرسید :دختر عزیزم کیک دوست داری ؟ دختر جواب داد البته مادر . می دانی که عاشق کیکم .مادرش گفت:بسیار خوب . پس کمی از این روغن مایع بنوش .دختر در حالی که شوکه شده بود گفت :چی؟به هیچ وجه !!! مادر دوباره پرسید :"نظرت در مورد خوردن یک فنجان تخم مرغ خام چیه؟ " دختر در پاسخ گفت :"مادرداری شوخی می کنی ."
بار دیگر مادر پرسید "نظرت در مورد خوردن مقداری آرد چیه؟" دخترگفت :"نه مادر مریض میشوم."مادر پاسخ داد :"همه این مواد خام وبد مزه هستند.اما اگر همه را با هم مخلوط کنیم آنها تبدیل به کیک خوشمزه می شوند."
خداوند نیز همین گونه رفتار می کند .وقتی از خود می پرسیم :چرا خداوند سبب می شود این همه سختی را متحمل شویم؟ باید گفت: ما تشخیص نمی دهیم چگونه و کجا این سختیها ممکن است برایمان پیش آید .فقط خداوند است که می داند چه وقت آن وقایع برایمان رخ می دهد و نمی گذارد آسیب ببینیم .لازم نیست که وقایع تلخ (خوردن مواد خام) را بپذیریم.فقط به او اعتماد کنیم و ... و ببینیم چه اتفاق خارق العاده ای مثل آن کیک خوشمزه رخ میدهد.
" در این تجارت به بالاسری های خود اعتماد کنید "
مشکلات و سختی ها
مرد جواني خود را به دکتر «وينسنت پيل» رساند و گفت: دکتر پيل : « کمکم کنيد من از پس مشکلات زندگي بر نمي آيم. »دکتر پيل گفت : « من الان بايد پشت تريبون بروم اما اگر منتظر بمانيد پس از پايان سخنراني جايي را بهشما نشان خواهم داد که در آنجا هيچکس هيچ مشکلي ندارد. » مرد جوان گفت :« اگر اين کار را بکند به هر قيمتي که شده خود را به آنجا خواهم رساند. »
سخنراني به پايان رسيد.
ادامه مطلب
در تاریخ مشرق زمین شیوانا را استاد عشق و معرفت و دانایی می دانند، اما در عین حال کشاورز ماهری هم بود و باغ سیب بزرگی را اداره می کرد. درآمد حاصل از این باغ صرف مخارج مدرسه و هزینه زندگی شاگردان و مردم فقیر و درمانده می شد. درختان سیب باغ شیوانا هر سال.....
ادامه مطلب
درخت مشکلات
نجار، یک روز کاری دیگر را هم به پایان برد . آخر هفته بود و تصمیم گرفت دوستی را برای صرف نوشیدنی به خانه اش دعوت کند.موقعی که نجار و دوستش به خانه رسیدند.قبل از ورود ، نجار چند دقیقه در سکوت جلو درختی در باغچه ایستاد . بعد با دو دستش ، شاخه های درخت را گرفت .چهره اش بی درنگ تغییر کرد.خندان وارد خانه شد، همسر و فرزندانش به استقبالش آمدند ، برای فرزندانش قصه گفت ، و بعد با دوستش به ایوان رفتند تا نوشیدنی بنوشند .از آنجا می توانستند درخت را ببینند . دوستش دیگر نتوانست جلو کنجکاوی اش را بگیرد، و دلیل رفتار نجار را پرسید.نجار گفت :
آه این درخت مشکلات من است . موقع کار ، مشکلات فراوانی پیش می آید ، اما این مشکلات مال من است و ربطی به همسر و فرزندانم ندارد. وقتی به خانه می رسم ، مشکلاتم را به شاخه های آن درخت می آویزم . روز بعد ، وقتی می خواهم سر کار بروم ، دوباره آنها را از روی شاخه بر می دارم .جالب این است که وقتی صبح به سراغ درخت می روم تا مشکلاتم را بردارم ، خیلی از مشکلات ، دیگر آنجا نیستند ، و بقیه هم خیلی سبکتر شده اند .
تاجری پسرش را برای اموختن " راز خوشبختی " به نزد خردمندترین انسانها فرستاد.پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه می رفت تا اینکه بالاخره به قصری زیبا برفراز کوهی رسید .مرد خردمندی که او در جستجویش بود انجا زندگی می کرد.
بجای اینکه با یک مرد مقدس روبرو شود وارد تالاری شد که جنب و جوش بسیاری در ان به چشم می خورد .فروشندگان وارد و خارج می شدند .مردم در گوشه ای گفتگو می کردند .ارکستر کوچکی موسیقی لطیفی می نواخت و روی یک میز انواع و اقسام خوراکیهای لذیذ ان منطقه چیده شده بود .
ادامه مطلب
درس اول:
يه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدير شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند... يهو يه چراغ جادو روی زمين پيدا می کنن و روی اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه...
جن ميگه: من برای هر کدوم از شما يک آرزو برآورده می کنم... منشی می پره جلو و ميگه: «اول من ، اول من!... من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادبانی شيک باشم و هيچ نگرانی و غمی از دنيا نداشته باشم»... پوووف! منشی ناپديد ميشه...
بعد مسوول فروش می پره جلو و ميگه: «حالا من ، حالا من!... من می خوام توی هاوايی کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصی و يه منبع بی انتهای آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»... پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه...
بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه... مدير ميگه: «من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن»!
نتيجهء اخلاقی اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه!
درس دوم:
يه کلاغ روی يه درخت نشسته بود و تمام روز بيکار بود و هيچ کاری نمی کرد... يه خرگوش از کلاغ پرسيد: منم می تونم مثل تو تمام روز بيکار بشينم و هيچ کاری نکنم؟ کلاغ جواب داد: البته که می تونی!... خرگوش روی زمين کنار درخت نشست و مشغول استراحت شد... يهو روباه پريد خرگوش رو گرفت و خورد!
نتيجهء اخلاقی: برای اينکه بيکار بشينی و هيچ کاری نکنی ، بايد اون بالا بالاها نشسته باشی!
ادامه مطلب
گردو فروش
شخصي نزد گردوفروشي رفت و گفت مي شه همه گردوهات رو مجاني به من بدي؟
گردوفروش با تعجب به او نگاه کرد و جوابي نداد.
دوباره پرسيد:می شه يک کيلوشو مجاني بدي؟ و باز با سکوت مواجه شد. پس خواهش کرد که حداقل يه دونه گردو...
ادامه مطلب
وصیتنامه داریوش هخامنشی به یزدان
اینک که من از دنیا می روم 25 کشورجزء امپراتوری ایران است . در تمام این کشورها پول ایران رواج دارد و ایرانیان در آن کشورها دارای احترام هستند و مردم آن کشور ها نیز در ایران محترم شمرده میشوند. جانشین من خشایارباید همانند من در حفظ این کشورها بکوشد ؛ راه نگهداری این سرزمینها این است که در امور داخلی آنها مداخله نکند و مذهب و شعائر آنها را محترم بشمارد . اکنون که من از این جهان میروم تو 12 کروردر یک زر در خزانه سلطنتی داری و این زر یکی از ارکان قدرت تو است زیرا قدرت پادشاه فقط به شمشیر نیست بلکه به ثروت نیز هست . البته به خاطر داشته باش که تو باید به این ذ خیره بیفزایی نه اینکه از ان بکاهی . من نمی گویم که در مواقع ضروری از آن برداشت نکن زیرا قاعده زر در خزانه آن است که هنگام ضرورت از آن برداشت شود امادر اولین فرصت آنچه برداشتی به خزانه برگردان.
ادامه مطلب
داستان خیلی زیبا از افسانه های کهن هندوستان در کتاب ( کلیدهای طلائی موفقیت):
می گویند که در روزگاران دور، آدمیان همه، خلق و خو و سرشتی خدای گونه داشتند ولی از امکانات و توانائیهای خود خوب استفاده نکردند و کار به جائی رسید که...
ادامه مطلب

